هیچستان

نوامبر 22, 2009

چه کس می دانست

پارسال تو ساختمون وزارت کشور و امسال زیر خروارها خاک. خدا عاقبت همه ی ما رو به خیر کنه. فوت کردان بیشتر از اینکه ناراحت یا خوشحالم کنه (البته من از مرگ هیچ کس خوشحال نمیشم) باعث شد فکر کنم که چقدر مرگ به انسان نزدیکه و کاش جوری رفتار کنیم که بعد از مرگ جوابی برای رفتارهامون داشته باشیم. خصوصا کسانی که سرنوشت میلیونها انسان در دست اونهاست. کاش بیشتر فکر کنن تا اسم خوبی از خودشون به جا بذارن.خدا بیامرزدش

پ.ن: این خبر یعنی چی؟ اینجا چه خبره؟ انسانیت کجاست؟!

نوامبر 3, 2009

خدا بده فرهنگ

عصبانيم بدجور! فكر مي كردم فرهنگ استفاده از بعضي چيزها جا افتاده براي بعضي ها! فكر كن بعد از عروسي خواهرم يكي از فاميلهامون عكسهايي كه تو عروسي گرفته بود رو گذاشت تو فيس بوكش خواهرش هم به من گفته بود كه بيا يه عكس بگيريم منم با خواهرش يه عكس داشتم. اون وقت ورداشته گذاشته تو فيس بوك حالا چون دوست مشترك نداشتيم من ديگه هيچي بهش نگفتم اما ديدم خانوم تگش هم كرده و عكس اومده تو فيس بوك من!‏ منم ديدم مثل اينكه هنوز شعور بعضي از مردم به اين كه شايد كسي خوشش نياد ورداري عكسش رو بذاري تو فيس بوكش نمي رسه يه مسج گذاشتم براي اون خانوم كه عزيزم من عكس رو پاك مي كنم از فيس بوكم چون دلم نمي خواد خيلي ها ببينن. حالا بگذريم كه اگه اين خانوم 1 عكس از من داشت من شونصد تا عكس از خودم تو عروسي داشتم و اگه دلم مي خواست خودم چلاق نبودم و مي تونستم بذارم! حالا اين گذشت چند روز پيش ما جايي مهموني دعوت بوديم دوباره بساط عكس گرفتن بر پا شد منم فكر نكردم بار اين فرهنگ غلط وجود داره و دوباره همون خانوم ورداشته 3 تا عكسي كه من توش بودم رو تگ كرده و اومده تو فيس بوكم. ديگه من نمي دونم چه جوري بگم كه خانوم من و شما دوست مشترك نداريم اصلا هر چي عكس از من داري وردار بذار تا خالي شي فقط جون مادرت تگ نكن اينا رو من نمي خوام بياد تو فيس بوكم عكسهاي خانوادگيم! بابا مگه زوره؟ من اينقدر روشنفكر نيستم كه برام اوكي باشه همه ي جماعتي كه تو فيس بوكم هستند عكسهاي منو تو مهموني فاميليم ببينن. هيچي دوباره مسج زدم به خانوم اين بار يك كمي تند تر و گفتم عكس مي خواي بذاري منو تگ نكن خواهش مي كنم! ديگه نمي دونم به چه زبون بايد بعضي چيزها رو به بعضي ها فهموند. من كه چلاق نيستم خودم آخه. يكي نيست به اين خانوم بگه من وقتي هيچكدوم از عكسهاي خانوادگيم رو نمي ذارم تو فيس بوك حتما دليل دارم كه دليلش هم به خودم ربط داره تو هم اگه عقل داشته باشي مي فهمي عكس مهموني من رو نبايد بياري تو فيس بوكم.

هر روز من بايد يه برنامه برام پيش بياد كه اعصابم رو بريزه به هم.

پ.ن: الآن رفتم پروفايلم رو عوض كردم كه عكسهاي تگ شده رو هيچ كس جز خودم نتونه ببينه. وقتي ظرفيت و جنبه اينقدر پايينه كه همه فرت فرت عكسهاي خصوصيت رو ميارن تو صفحه ات مجبور ميشي اين كارها رو بكني

اکتبر 28, 2009

کلاس زبان

اینجا یه سری کلاس هست که کسایی که تازه مهاجرت کردن میرن که زبانشون تقویت بشه. مخصوص بزرگسالان هم هست یعنی زیر 18 سال رو راه نمیدن. منم گفتم اینجا بیکار و علاف برم یه ذره از وقتم استفاده مفید کنم :D
بعد هیچی رفتیم تو اینترنت دیدیم الآن بین ترمشه و ثبت نام ندارن و باید تا ژانویه صبر کنم برای ترم جدید و منم که اون موقع ایرانم به سلامتی. ولی میشه رفت جزوه و سی دیش رو گرفت و آورد تو خونه از تو خونه کار کرد و اون هوم ورک هاش رو حل کرد بعد برد تحویل داد اون وقت اون استاده تمرین ها رو می بینه و جزوه ی ترم بعد رو میده بهت.
منم با مامانم پاشدم رفتم. بعد یه مشکلی که من دارم اینه که تو حرف زدن به انگلیسی یه ذره خجالتیم! علاوه بر این خیلی چیزها رو که بقیه میگن می فهمم ولی خودم نمی تونم حرف بزنم یعنی وقتی می خوام جواب بدم کلمات تو ذهنم نمیان. اما می فهمم و میتونم به فارسی جواب بدم (کی بود اون پشت خندید؟! بی ادب!!! فکر کردی نمی بینم!) البته این میزان فهمیدنم هم بستگی به کسی که داره باهام حرف میزنه داره! بعضی از این آمریکایی ها مثل معلمه خیلی شمرده حرف می زنن و کلا مدل حرف زدنشون آرومه بعضی ها هم نه خیلی تندتند حرف میزنن آخر حرفهاشون هم می خورن! خب انتظار نداری که من حرف زدن گروه دوم رو بفهمم؟! هیچی رفتیم اونجا منتظر نشسته بودیم حالا هی از من اصرار که استرس دارم (اسمایلی لب جویدن و پا تکون دادن!) هی از مامانم انکار که واسه چی؟! اینجا همه میان برای زبان تازه تو بین اینا سنت کمه! آدمهای سن بالا میان بیشتر. بعد اونجا خانومه که معلم بود می خواست تعیین سطح کنه یه سری سوال پرسید منم جواب دادم بعد ورداشت چندتا جزوه آورد که مال سطح های مختلف بودن می داد اینا رو دستم می گفت بخون بعد یه جمله می خوندم می گفت خوبه! یه جزوه ی دیگه میداد دستم دوباره می گفت این یکی رو بخون! آخرش به این نتیجه رسید که بنده advanced student هستم اونوقت مامانم هی گیر داده بود که نه این پیشرفته نیست حرف نمی تونه بزنه! خانومه هم زیر بار نمی رفت می گفت نه این پیشرفته هست!!! :|  بعد میگن چرا آدم میره معتاد میشه! خب فکـــــــر کن! مامانه آدم بیاد بگه نه این پیشرفته نیست نه این حرف نمی زنه! :|
هیچی فعلا” 2تا سی دی و 2تا جزوه داده منم روزا که بیکارم ازشون استفاده می کنم هم وقتم پر شه هم زبانم تقویت شه.
پینوشت: می بینم که پنجشنبه جشن پرشین بلاگه و من شانس ندارم که برم بچه ها رو ببینم. اینطور که وبلاگها رو دنبال می کنم خیلی ها امسال شرکت می کنن که من چون ایران نیستم هیچکی رو نمی تونم ببینم اسمایلی گریه در حد مرگ! هر کی رفت جای ما رو هم خالی کنه.

اکتبر 23, 2009

ديده بگشا بر ستم

دسته: سیاسی — مریم @ 9:16 ق.ظ
Tags: , , ,

دیده بگشا بر ستم در این فریبستان علی

 

واقعا تبريک می گم که در جمهوری اسلامی برگزاری دعای کميل هم مشکل دارد و پليس امنيت اخلاقی به آن يورش می برد! تا چند روز ديگه احتمالا نماز خواندن هم جز گناهان کبيره به حساب می آيد و مجازات روزه گرفتن اعدام هست احيانا!!!
ضمنا يک چيز رو هم اضافه کنم. در چند جا ديدم برخی دوستان که اتفاقا اصلاح طلب هم هستند گوشزد کردند که وظيفه ی پليس امنيت اخلاقی دستگير کردن افرادی بوده که در پارتی های مختلط شرکت می کردند! به عنوان کسی که اهل پارتی و اينجور برنامه ها نيست و مسلمان هم هست (اما نه از نوع تندرو و فرصت طلب آن که دین بازیچه ای هست براشون) دلم می خواد اينو بگم که دوست عزيز اگر ما حرف از آزادی می زنيم هر کسی آزاده اعمالی رو که به ديگران آسيبی نمی زنه انجام بده چه بنده و شما خوشمون بياد چه نه! اگر شمايی که يکی از عزيزانت رو در مراسم دعای امروز گرفتند اينقدر برای آزادی تفکر و انديشه ارزش قائل بودی که در گذشته به کسانی که می ريختند در ميهمانی های مختلط و پارتی و مراسم خصوصی مردم اعتراض می کردی امروز به مراسم دعایی که برگزار کرده بودی حمله نمی کردند. به شدت به اين موضوع اعتقاد دارم که اگر امروز کسی در خانه ی همسايه ات رو شکست و تو اعتراضی نکردی منتظر باش که فردا خانه ی تو را روی سرت خراب کنند همانها که به خانه ی همسايه ات يورش بردند.
پ.ن: این شعر از مارتین نیمولر فکر نمی کنم زیاد به حرفم بی ربط باشه:
اول به سراغ یهودی‌ها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

اکتبر 11, 2009

بهنود اعدام شد

اگر بخواهی نقاشی بکشی از چه رنگی استفاده می کنی؟

آبی

چرا آبی؟

به خاطر آسمون. خیلی وقته که آرزو دارم از بیرون زندان ببینمش.

خودت تلاش کردی از شاکی رضایت بگیری؟

بله. برایشان چندین بار نامه نوشتم از آن ها خواستم به خاطر امام حسین، به خاطر خدا رحم به جوانی ام کنند. قبول دارم اشتباه بزرگی مرتکب شدم اما آن موقع من بچه بودم اصلا فکرش را هم نمی کردم کار به این جا برسد. از همین جا به آن ها التماس می کنم به خاطر روح احسان به من یه فرصت دوباره، یه زندگی دوباره بدهند.

شب هایی که در سوئیت تنها بودی و منتظر رسیدن زمان اجرای حکم دوست داشتی چه کسی کنارت بود؟

مادرم. مادرم که سال هاست ندیدمش. وقتی 12 ساله بودم بیماری دیابت گرفت. بعد از دو سال نابینا شد و مرد. نه فقط شب های اجرای حکم، هر شب این آرزو را دارم. دلم می خواهد خدا یه رحمی به دل شاکی بیندازد تا من یه بار دیگه بتوانم سر مزار مادرم بروم.

دوست داری این بار هم اجرای حکمت به تعویق بیفتد؟

نه. نه. واقعا دیگه نمی خواهم به تعویق بیفتد. ولی می خواهم که مارد احسان برایم مادری کند. می دانم که عزیزشان را از دست دادند، می دانم درد بزرگی است ولی دلم می خواهد یک کمی فکر کنند من اصلا قصد قبلی نداشتم. خدا هم خودش می داند من رفته بودم یک نفر را آشتی بدهم. احسانم هم که فوت کرد توی این دعوا هیچ کاره بود. من و احسان هیچ کاره بودیم. رفته بودیم دو نفر را آشتی بدهیم. به مادرم توهین کرد کار به این جا رسید.

تا حالا با خانواده شاکی برخورد داشتی؟

بله. یک بار در دادگاه یک بار هم سری اول که رفتم پای چوبه. آن جا اتاقکی است که در آن نماز صبح می خوانند. بعد متهم را می برند پای چوبه. بعد از نماز به آن ها التماس کردم من را ببخشند. مادرش چیزی نگفت. فقط گریه می کرد ولی برادرش گفت برادر جوانم را کشتی. من واقعا جانی نیستم یک اتفاق ساده، بدون هیچ قصد قبلی کار من را به این جا کشید.

اگر ولی دم را ببینی از او چه درخواستی می کنی؟

التماس می کنم تمنا می کنم به خاطر روح احسان از من بگذرد. به خاطر علی اکبر، به خاطر امام حسین من را عفو کنند. من از 17 سالگی در زندان بودم. از بچگی مادر نداشتم. بدبختی زیاد کشیدم. از 17 سالگی تا الان 4 سال و نیم عمرم را در زندان پیش یک مشت خلاف کار گذراندم. به خدا به اندازه تمام عمر یک آدم من تنبیه شدم. از خدا می خواهم دشمن آدم هم گرفتار چنین جایی نشود. از ولی دم می خواهم با خودش فکر کند اگر جریان برعکس بود دلش به چی رضایت می داد، همان کار را بکند. دلم خواهد از ته دل به آن ها بگم تا آخر عمر بردگی می کنم.. می دانم در خواست بزرگی است، چیز زیادی از آن ها می خواهم، می دانم گذشت کردن در چنین حالی خیلی سخت است اما این جا هر کسی قصاص کرده پشیمان شده است. اگر هر کدام از شاکی ها فقط یک هفته در زندان زندگی کنند نه تنها خودشان رضایت می دهند بلکه از همه شاکی ها رضایت می گیرند.

سری دوم یک متهم را با من بدن پای چوبه بعد از مدتی شنیدم همسرش ناراحتی اعصاب گرفته. مادرش هم فلج شده است در به در دنبال خانواده متهم می گشتند از آن ها حلالیت بگیرند.  یک متهم دیگر هم بود که بعد از این که زیر چار پایه اش زدند خانواده اش گفتند می خواهیم رضایت بدهیم که قاضی گفت این رضایت را باید 5 دقیقه پیش می دادید.

فکر می کنی اگر پدر تو جای پدر احسان بود رضایت می داد؟

پدرم اذیت می کرد اما مطمئنم رضایت می داد. هر کسی یک لحظه دلش را جای دل متهم بگذاره و احساس کند به او چه می گذرد رضایت می دهد. من 20 ساله ام. باور نمی کنید! گفتنش ساده است ولی وحشتناک است 20 نفر جلوی چشم هایت جان بکنند. هیچ کس نمی تواند خودش را جای من بگذارد و تصور کند چه قدر سخت است. لحظه ای که می بینی هم بندی هایت به دست و پای ولی دم می افتند و فایده ای هم ندارد.

بهنود امیدوارم تا هفته دیگر چنین روزی خانواده ات حضور تو را در خانه جشن بگیرند.

من که دست هایم بالاست. هر چی او بخواهد. رضایم به رضایش.

و سکانس آخر:

من تا به حال ندیده و نشنیده بودم که اجرای احکام یک نفر را به صورت خاص در زندان اوین اعدام کند. ولی برایم تعجب انگیز بود که چرا بهنود به تنهایی اعدام می شد. شاید این هم از بد اقبالی او بود که تنها به آسمان رود. کسانی که آنجا بودند باز هم از مادر و پدر بهنود خواهش کردند و گفتند اگر با خدا معامله کنید زیان نخواهید دید. مادر مقتول گفت باید طناب دار را به گردن بهنود بیاندارید. بهنود به بالای چوبه دار رفت و طناب را به گردنش انداختند. چند ثانیه ای نگذشت که مادر و پدر مقتول به سمت چارپایه رفتند و آن را از زیر پای بهنود کشیدند. بهنود به ملکوت اعلی پیوست.

طاقت دیدن این صحنه را نداشتم. تا چارپایه از زیر پای بهنود کشیده شد تمام اطراف سیاه شده بود.

امروز دیگر بهنود در زندان و بین دوستان خود نیست. جای خالی بهنود را احساس می کنند.

 متن بالا قسمتی از پست جديد وبلاگ آقای محمد مصطفايی (http://mohegh.blogfa.com/post-201.aspx) وکيل بهنود هستش برای خوندن متن کاملش به وبلاگ خودشون مراجعه کنيد.

 

پ.ن: خدايا موجودی سنگدل تر و پست تر از اشرف مخلوقاتت داری؟!!!
هميشه افتخارم به اين بوده که اگه هيچی رو باور نداشته باشم خدا رو باور دارم اما الآن با خوندن داستان اعدام بهنود و دادن حکم اعدام به ۳ نفر دیگه همینجور که داشتم زار می زدم تنها چیزی که اومد تو ذهنم این بود که خدا کجاست؟! خدایا اگر هستی و اینهمه ظلم رو می بینی چه صبری داری …..

اکتبر 4, 2009

وز وز مگس!

دسته: Uncategorized — مریم @ 10:02 ق.ظ
Tags: , , ,

يه بيچاره ای جديدا پيدا شده هر چی که لايق خانواده اش هست مياد برای من کامنت ميذاره! بعد اينقدر خنده ام می گيره اين هی خودش رو خسته می کنه مياد اينجا کامنت ميذاره فحش های رکيک ميده منم يه لبخند ميزنم و با يه کليک همه رو پاک می کنم. جالب اينه که اينقدر بدبخته که با اسم واقعيش هم نمياد اين غلطهای زيادی رو بکنه بيچاره ها چقدر توسو هستن! از هويتشون هم فرار می کنن. بدبخت تشنه ی يه ذره توجه هستش. دلم براش ميسوزه خيلی مريضه اگر پزشک بودم شايد ميتونستم براش کاری کنم.

پينوشت: حواستون که به لينکهای گوگل ريدر من هست که؟! مرتب آپ ميشن :D

سپتامبر 23, 2009

دلتنگیات

دسته: شخصی — مریم @ 7:04 ق.ظ
Tags: , ,

دلم برای دانشگاهمون تنگ شده! دلم برای دوستام تنگ شده! 2 روز دیگه اینجا بمونم دلم برای رفتگرمون هم تنگ میشه! خدایا آخه اینهمه احساس چی بود دادی به من که همینجور ازم احساس میپاچه (!!!!) بیرون؟! خب من الآن دلم می خواست ایران بودم می رفتم یه سر دانشگاهمون دوستام رو میدیدم! حالا نه که من اون موقع که ایران بودم سر و تهم رو که میزدی تو دانشگاه بودم از این لحاظ! مدیونه اگه کسی فکر کنه من همیشه وسط کلاسام می رسیدم دانشگاه! یا اینکه چند بار سر کلاسهای عمومی دوستام رفتن برام حاضری زدن! بعدش هم اینجا اصلنم جو معنوی نداره! مثلا” من ماه رمضون کامل روزه می گرفتم اینجا که اومدم یه روز هم نتونستم روزه بگیرم! نه ربنایی نه موذن زاده ایی نه حال و هوای ماه رمضونی! هیچی! تف به این روزگار! تففففف!!! البته ها بگم که اونقدر هم بی جنبه نیستم که فکر کنین 2 روز اومدم اینجا دیگه همه چی یادم رفته و با قبل از اومدنم 180 درجه فرق کردم. خیلی چیزها رو هنوز رعایت می کنم. ولی خب دلم تنگ شده. این روزها هم وقتایی که بیکارم می رم تو سایت یوتیوب و راحت و بدون فیلتر میشینم یه سری از فیلمها رو می بینم مثل فیلم اعتراف گلسرخی یا مصاحبه حاتمی کیا با شب شیشه ای و … خوبیش اینه که هم سر آدم گرم میشه هم شاید یه چیزهایی یاد بگیره.

برگه‌ی بعد »

وبلاگ روی وردپرس.کام.